۱۳۹۴ شنبه ۵ ارديبهشت  - 2015 4 Saturday
آرشیو خبر آمار بازدید: 781 کد مطلب: 1544  

تقدیم به وطن و زادگاهم سراب/حس غربت بر قربت می چربد

۱۳۹۳ شنبه ۸ شهريور ساعت 17:12
*دل نوشته خانم مهرگان ملکی/برگرفته از صفحه باربد

طبق تعریف ویکیپدیا از توپوگرافی شهری ، توپوگرافی یا مکان نگاری روشی است برای نمایش جزئیات محلی ، نمایش اجسام و ویژگی‌های ساخته شده توسط انسان ، نمایش جزئیات مکانهای تاریخی و فرهنگی و مسکونی یک شهر ...

تا پنج سال اول ِ اقامتم در زنجان به افسردگیِ مزمنِ فلج کننده ای دچار بودم . گر چه زنجان مرکز استان بود و در مقابل شهر کوچکی که من از آنجا میامدم جاذبه های شهری فراوان تری داشت اما تا سالها حس " غربت " بر حس " قربت " و نزدیکی ام به این شهر میچربید . زنجان خیلی چیزها داشت که شهر کوچک من از آن محروم بود . سینما . فرهنگسرا . پارک جنگلی . پاساژهای پر زرق و برق . مجتمع های تجاری و مسکونی چند طبقه ... اما یک چیز ، یک چیز بسیار بزرگ ، بسیار بی بدیل ، بسیار محال را کم داشت : خاطرات من .. زنجان نوستالژی مرا کم داشت . من در هیچ کوچه پسکوچه‌ی این شهر ، مسیر پر شوخ و هیجان مدرسه تا خانه را همراه با مشتی همکلاسی های سر به هوای مشنگ ، سرود خوان و شلنگ انداز طی نکرده بودم . در این شهر هرگز از کوچه‌ی هیچ معشوقی گذر نکرده بودم و یا روزی بناهنگام در کنج بن بستی ، غفلتآ معشوق را در حین مغازله با رقیب ندیده بودم . در این شهر هرگز پشت تابوت هیچ عزیزی روان نشده بودم . سر قبر هیچ یگانه‌ی دور و نزدیکی شیون و مویه نکرده بود . در این شهر دل من نتپیده بود . نشکسته بود . نگریسته بود . من از این شهر خاطره ای بیاد نداشتم . 
پازل مقوله ای بنام " مناظر شهری " تنها با نگارش منظره‌ فرهنگسرا و سینما و پارک و پاساژ آن شهر کامل نمیشود . خاطراتی هم که ما از آن شهر داریم ، آن تکه‌ی غیر جسمانیِ نامریی ای است که پازل " مناظر شهری " بی آن یک تکه‌ی اساسی ، " یک روح سودایی " را کم دارد . آن تکه‌‌ی بسیار گرامی که بر یمین و یسار جغرافیای جسمانی شهر سایه میگسترد و سازه های سختِ بتونی آن را از روح برمیاکند . آن روح لطیف که توپوگرافی از نگارش آن عاجز است . 

آنچه که نوشتم البته مشتی حرفای شاعرانه نبود . احساس حقیقی ام و تجربه‌ی زیسته ام بود . یک حس و تجربه‌ی به غایت شخصی . از این رو این حس ناب را نمیتوان با حواله دادن به منطقی مانند : اگه مهاجرت نبود چی میشد و یا تکنولوژی چی هست و از دماوند وسبلان زیباترش هست و دنیا کوچیک شده و وطن چی هست ، به جدل و جدال با آن برخاست . وطن ار نگاه من آن کلبه‌ی ویرانی است که وقتی پس از هف هشت ساعت گردیدن و چرخیدن در کاخی با شکوه از پا افتادی ، با خودت میگی : حالا برم و پام رو تو خرابه‌ی خودم دراز کنم ! وطن همان " مادری " است که تو در انتخابش مطلقا دخیل نبوده ای اما خب . من نمیتونم مادرم را با مادر جوان تر و خوشگل تر و مهربون تر و با سوادتر و آداب دان تر همسایه عوض کنم . چون علیرغم همه چیز این مادر منه ! و البته شما میتوانید " حس " و تجربه‌ی زیسته یکسر متفاوتی داشته باشید .


م .ع : دخترم مهرگان.وقتی دلنوشتهات رامی خواندم جند قطره اشک ازچشمانم سرازیزشدشایدغم غربت سی سال زندگی من در پایتخت به اندازه پنج سال حس غربت تو نباشد امااحساس حقیقی تورادر خصوص علاقه به وطنمان راحس کردم ..........
مهرگان : فدای قطره قطره اشکهایتان
سکینه فتوحی : به یادان خیر... حکم بریده شده من و شما محکومیم. هر جا غیر از زادگاهمان هیچ ندارد. حتی نفس کشیدن در دل این همه همهمه نیز برایم دشوار است. شاید این ها به جرم علاقه ی بیش از اندازه ای هست که به دیارمان داریم. من معتقدم شیرینی عشقی که به ان نمی رسیم به همان اندازه است که از نرسیدنش رنج میبریم.
حامد : وطـندی شهرتیم ، وطندی آدیم وطندی اوشماغا قولوم قانادیم وطندی آغزیمدا لذتـلی دادیم آنا تورپاقیمدی من گئدیم هارا اونون قوجاقیندا گلمیشم بارا وطن سرین سویوم ، اودوم ، اجاقیم وطندی آرانیم ، وطندی داغیم وطندی بستانیم ، وطندی باغیم وطنیم وار بیلیرم کی جانیم وار یوردوم یوام آذربایجانیم وار وطن واریم ، وطن جانیم ، نفسیم وطن شیرین سوزوم ، ذوقیم ، هوسیم وطن آزادلیقیم ، وطن قفسیم دشمنین یوردونا سالاریخ تالان قامتین اوجالدار قارلی ساوالان وطندی باشیمدا شرفلی تاجیم وطندی قارداشیم وطندی باجیم اؤلسمده وطنه وار احتیاجیم حاقنین اوستونده قورخماریخ قاندان وطنین یولیندا گئچریک جانــدان وطنیمدی گل چئچکلی باهاریم وطنیمدی منیم کؤهنه دیاریم وطنیم إئلیمدی ، شأنیم وقاریم وطنسیز یاشاماق بیزلره عاردی آنــا دیلیم اولسا وطنیم واردی « شیرزاده » چکیبدی وطن محنتین عارفه یاشاماق اولوبدی چتین إئللرینه یازدی شیرین صحبتین وطنیمده اوجالاجاق باشیمیز دشمنینه توخوناجاق داشیمیز شاعر:علی شیرزاده
حسین زاده : ممنون زیبا بود. سخن چون ازدل برآید لاجرم بردل نشیند
احسان : بسیار زیبا بود مطمین هستم که همشهریان در غربت که این متن زیبا را می خواننداهی از ته دل کشیده و ارزوی بودن دوباره با عزیزان و دوستان و همشهریان خود را دارند.
نظر شما
نام :
پست الکترونیکی :
نظر شما :